PAT & MAT

خاطره های جالب و خنده داری که برا PAT & MAT وجود داره

دعوت به مشهد

قرار بود دانشگاهمون ببره مشهد،اسممونو نوشتیم.البته تو لیست ذخیره ها چون جا پر شده بود.هیچ امیدی هم برای اینکه جا خالی شه نداشتیم.اون روز من برای بر پایی نمایشگاه شهدا کمک می کردم.بهم زنگ زدن و گفتن تو و دخترعموت می تونید بیاید اما برای مت جا نبود.پنج سال بود که امام رضا منو نطلبیده بود(باور دارم که شهدای عزیزمون مزدم و داده بودند)اما من بدون مت ....دو روز قبل از اینکه راه بیفتیم به سرپرست زنگ زدم و کلی خواهش کردم.وقتی اصرار زیاد منو دید بالاخره راضی شد.اما شرط گذاشت که سر کمبود جا نق نزنیم و ما هم قول دادیم که سختیشو خودمون تحمل کنیم.دو تا اتوبوس بودیم که هر دو پر بودند.برای مت یه زیرانداز برداشتیم و مت کف اتوبوس نشست اما از اونجایی که امام رضا خودش طلبیده بود و کریمه برای شام که ایستادیم یکی از بچه ها از سرپرست اجازه گرفت و رفت توی ماشین دوم که دوستاش اونجا بودن و راضی شد روی کف اتوبوس بشینه . زیر اندازو به اون دختره دادیم و مت هم روی صندلی کنار ما نشست.