X
تبلیغات
رایتل

PAT & MAT

خاطره های جالب و خنده داری که برا PAT & MAT وجود داره

قسمت سوم: روز سوم اردو

  

چون ماجرای این روز خیلی طولانیه در دو قسمت می ذارم:

۸۸/۱۲/۱۲  روز پنج شنبه ساعت 5 صبح بیدار باش زدن.  

نماز رو خوندیم و بعدش هم دعای عهد. صبحونرو خوردیم  

و برای صبح گاه آماده شدیم. تو صبح گاه فرمانده سلام  

داد و منتظر سلام نظامی از نیروهاش بود که بچه ها  

به خاطر این که از این اطلاع نداشتن،همه سلام دادن  

و این باعث شد همه بخندند البته فرمانده و نیروهاش  

حتی لبخندم نزدن و اینم به نوبه ی خودش جالب بود .  

ماشین جدید اومد و ما همگی سوار شدیم. هوا ابری  

بود و پر از گرد و غبار.

وارد طلائیه شدیم به قول حاج آقا فدائی طلائیه عجب  

طلائیه. طلائیه پر بود از تپه های خاکی،یه طرفش پر از آب  

بود و سمت جنوب جزایر مجنون بود.من که از ماسک  

متنفرم به خاطر گرد و غبارش مجبور شدم استفاده کنم . 

شهید همت اون جا شهید شده بود و راوی می گفت: 

«شهید همت وقتی جنازه ی یکی از نیروهاشو که سر  

نداشته می بینه گریه می کنه و می گه کاش منم  

این جوری شهید شم تا شرمنده ی شهدا نشم و همین طور  

هم میشه .تانک مستقیم به سر شهید همت میزنه و سر  

ایشون از بدنشون جدا می شه.» .بعد از اینکه راوی  

صبحت کرد،طبق روال معمول اردو بچه ها با خودشون  

خلوت کردند و سپس به سمت هویزه راه افتادیم.  

هویزه پر بود از شهدای گمنام.این شهر با مقاومت مردم  

آزاد شده و فرماندش یک بسیجی ۲۳ ساله به نام  

علم الهدی بوده. شهدای اون جا خداکثر ۲۵ساله  

بودن و حداقل ۳ ساله و این یکی دیگه از هزاران موردی  

بود که نشون می داد جونای اون دوران چقدر با ایمان  

و نترس بودند اما الان...

ناهار رو که خوردیم به سمت دهلاویه راه افتادیم . قدم گاه  

دکتر چمران. تو موزه ی دکتر چمران به ما فیلمی نشون  

دادن که همگی بلا استثنا گریه می کردیم. فیلم در مورد  

جنازه ی شهدا بود که برای خانواده هاشون بعد از چند سال  

اورده بودند.جنازه که چه عرض کنم فقط استخوان بود و استخوان.

وارد میشداغ شدیم جای گاه نیروهای تکاور ۴۵ ارتش .  

ازمون استقبال گرمی کردن و بهمون شربت دادن و بچه ها  

می گفتن شربت شهادته.  

برای نماز مغرب آماده شدیم و نماز رو به جماعت خوندیم  

و سپس حاج حسین یکتا برامون خاطره تعریف کرد.  

بهمون گفت این بار خاطره ی لحظات شاد رو براتون می گم  

که فکر نکنید شهدا همش تو غم بودن. جمله ها و  

داستان های خنده دارمی گفت،اما درته خنده ها یه غم ، یه حس  

خیلی غریب. نمونش این بود که می گفت« وقتی دو تا  

رزمنده روی مین می رفتند و پاشون جدا می شد  

می خندیدند و می گفتند :مواظب باش پای من با پای تو  

جا به جا نشه» و به نظرم این یکی دیگه از مواردیه  

که فرشته بودن و دلیر بودن اونارو بیان می کنه.

شام رو خوردیم و رزم شب آغاز شد. 

راستی تو این سفر یکی از سرودایی که تو ماشین  

می خوندیم این بود:کجایید ای شهیدان خدایی... 

یه بیتی داشت که این بود: 

همه رفتند و من اینجا غریبم 

ز فیض سرخ مردن بی نصیبم 

وقتی این رو می خوندیم محبوبه می گفت : 

شهدا ما داریم شوخی می کنیما یه وقت 

مارو نبرید.خانواده هامون چشم انتظارن  

و بعد که فکر می کردیم می دیدیم خانواده ی شهدا  

هم چشم انتظار بودند. چه فرزندان شهیدی که منتظر  

پدر بودند و اما پدر بر نگشت،چه همسران شهیدی که  

منتظر ایستادند اما خبری نشد،چه پدر و مادر هایی  

که منتظر شدن اما بچشون نیومد و حتی الان منتظر  

یه تیکه از استخون بچشون هستند.یکی از راوی ها تو 

ماشین نامه ی یک فرزند ۵ ساله به پدرشو خوند که  

دل همرو به درد اورد .واقعا خانواده ی شهدا، جانباز ها ، 

اسرا و حتی آزادگان جه درد هایی که نکشیدند.