X
تبلیغات
زولا

PAT & MAT

خاطره های جالب و خنده داری که برا PAT & MAT وجود داره

قسمت آخر: روز آخر اردو

 

امروز روز آخر اردوست.صبح بلند شدیم و برای نماز رفتیم  

نمازخونه و نماز رو خوندیم. قرعه کشی برای کربلا شروع  

شد. از هر دانشگاه یکی رو انتخاب می کردند و سپس  

از بین ۶ نفریکی برای رفتن به کربلا انتخاب می شد. 

قرار شد هر کی که اسمش در اومد از طرف کاروان  

صیاد شیرازی نایب الزیاره باشه. از دانشگاه ما آتنا در اومد 

اما از بین 6نفر یکی از پسرای صنعت نفت آبادان طلبیده شد. 

سوار ماشین شدیم وحاج آقا فدائی اومدن و باهامون  

خداحافظی کردن.وچون ماجرای طلبیده شدن ما  

خاص بود ایشون با سخنرانیشون همه رو به گریه انداختن  

و ما همگی شرمنده لطف شهدا شدیم. اتوبوسی که  

برای برگشت بود ۳ صندلی نسبت به اتوبوس رفتنمون  

کمتر داشت به خاطر همین چند تا از بچه ها مجبور شدن  

رو زمین بشینن البته زیاد طول نکشید چون من و محبوبه  

و فهیمه و منصوره اومدیم کف اتوبوس نشستیم و بچه ها  

هم رفتن جای ما .کف اتوبوس واقعا یه صفای دیگه ای داشت،  

طوری که بعد از ناهار که تو خرم آباد خوردیم ۴تا از بچه ها  

هم اومدن کف اتوبوس پیش ما نشستن و کلی هم  

شیطنت کردیم طوری که آقای نصیری(یکی از مسئولین)  

عصبانی شد و بهمون تذکر داد اما بچه پررو که از رو نمی ره. 

علاوه بر این صندلی ها خالی شده بود. محبوبه می گفت:  

« بگیم راننده مسافر بزنه تا حاج حسین یکتا کم تر پول  

ماشینو بده».بالاخره به ساوه رسیدیم(شهری که اون جا  

درس می خونم و امیدوارم زود تموم شه تا من از دست  

این شهر راحت شم) برادرم اومده بود دنبالمون و مارو  

به خونه رسوند .

راستی  از کارای جالبی که خادما می کردن این بود 

که کفش بچه ها رو واکس می زدند.و از همه قشنگ تر  

خوش آمدگویی ها و بدرقه هاشون بود.