X
تبلیغات
رایتل

PAT & MAT

خاطره های جالب و خنده داری که برا PAT & MAT وجود داره

شلوغ کردن تو واحد

 

امروز سه شنبه۳۱/۱/۱۳۸۹کلاس الکترونیک دیجیتال  

داشتم بابام منتظر بود که منو ببره بذاره پیش اتوبوسا  

تا من برم.منم با این که 1ساعت بود بیدار شده بودم  

ولی مثل همیشه دیر کرده بودم از یه طرف مامانم و از  

طرف دیگه خاهرم می گفتند:" پت بدو ، دیر شد، بابا  

منتظرهها..." بالاخره رفتم اما ... سوار ماشین که شدم  

دیدم مقنعمو پشت و رو سر کردم.حالا خدارو شکر حجاب  

برتر(چادر) هست وگرنه آبروم می رفت. دانشگاه که رسیدم  

بلافاصله رفتم و مقنعمو درست کردم. 

امروز مت کلاس نداشت چون این درس رو بر نداشته . به  

خاطر همین تنها بودم. جالب این که سه تا از پسرا اومده  

بودند و وقتی دیدند از حرفای استاد سر در نمیارند یکی یکی  

رفتند. اول مسعود 5دقیقه نشست و رفت. بعد محسن تو  

آنتراک رفت و بعد هم سیاوش 10 دقیقه مونده بود که کلاس  

تموم شه.(خدایی این پسرا البته بلا نسبت، یه کم...)

فردا شب نامزدی پسرخاله مته و مت هم حسابی جو گیر  

شده .امروز اومد دانشگاه که بره گواهینامشو بگیره و بعد  

باهم بریم بیمارستان . 

پیش آموزشگاه قرار گذاشتیم و بعد اومدیم مخابرات. من یه  

کرم ضد آفتاب گرفتم و مت هم دو تا لاک (زرد و بنفش). 

تو مغازه مت انگشت کوچیک و کناریشو لاک زرد زد و وسطی  

هم بنفش.بعد به سمت مخابرات رفتیم تا سوار واحد شیم  

و بریم بیمارستان .تو واحد جا نبود و مت می گفت: 

" کاش جوونای قدیم بلند شند ما بشینیم". من به مت  

گفتم: "مت میخام موهامو اکستنشن کنم که کل واحد  

بهمون نگاه کردند".بعد هم مدام بعد از ایستگاه ها زنگ واحد  

رو می زدیم . همه با تعجب به ما نگاه می کردند اما ما که   

از رو نمیریم و خجالتم برامون اصلا معنا نداره.

رفتیم بیمارستان و برگشتنی قرار شد ایستگاهی که نزدیک  

اتوبوس هاس پیاده شیم. اما یه ایستگاه زودتر پیاده شدیم  

و واحد که داشت راه می افتاد گفتم آقا نگه دار اشتباه پیاده  

شدیم .یارو نگه داشت و من سوار شدم اما مت همچنان  

پایین در حالت هنگ مونده بود.واحد که راه افتاد من دوباره  

گفتم:" آقا نگه دار دوستم پایین مونده"(قیافه ی مت دیدنی  

بود .منو می دید و با حسرت و خنده نگاه می کرد و سرش رو  

می خاروند)زدم زیر خنده و مت سوار شد . راننده گفت: 

"خاانووووم مگه من مسخره ام تصمیمتو بگیر بعد پیاده  

شو." مت گفت:آقا ما برا این شهر نیستیم به خاطر  

همین بلد نیستیم. 

نزدیک ایستگاه من دوتا زنگ زدم البته با ترس و لرز بعد زنگ  

سوم رو یه خانمی که میخاست پیاده شه زد و مت آروم  

طوری که فقط قسمت خانما صداشو شنیدند. گفت: 

"به خدا من نبودم این بود (با انگشت اشاره،به خانمه اشاره  

کرد). کل خانما خندیدند .

بعد اومدیم پیش اتوبوسا که سوار شیم.اتوبوس خالی بود  

و ما هم نشستیم تو سایه و شروع کردیم به لاک زدن. 

من رو لاکای قرمزی که از قبل زده بودم خط اریب زرد  

کشیدم و ناخنام خیلی قشنگ شد . قرار شد مت انگشت  

وسط دست دیگشم بنفش کنه اما بعد از این که همرو زرد  

زد دیدیم انگشت اشارشو خالی گذاشته که بنفش کنه.  

سر این هم کلی خندیدیم.