PAT & MAT

خاطره های جالب و خنده داری که برا PAT & MAT وجود داره

امروز ۴ / ۷ /۱۳۸۹

امروز اولین روزی بود که تو این ترم می رفتیم دانشگاه .صبح با برادرم رفتم تا خونه مت . اون جا یه چندتایی فیلم رد و بدل کردیم و منم از لاک بنفش مت زدم و با هم رفتیم دانشگاه . وقتی رسیدیم رفتیم طبقه بالا تا ببینیم کلاس چندیم .

بالا زینب و مهناز رو دیدیم . بعدش اومدیم کلاس 2 .بیشتر بچه های کلاس ترم پایین بودند اما از ورودی های ما من و ارکید و مت و ندا و مسعود سر کلاس بودیم. مسعود مثلا خواست زرنگی کنه . اسم حسام رو هم نوشت تا استاد غیبت رد نکنه اما استاد متوجه شد . تو کلاس من و مت خیلی شیطنت کردیم مثلا بند موبایل ارکید از جیبش بیرون زده بود و مت هم آروم از جیبش بر داشت .جالب این که ارکیده اصلا متوجه نشد . بعد از این که بهش گفتیم ،کلی خندیدیم . دقیقه به دقیقه هم می گفتیم استاد آنتراک بدید ما خسته شدیم . ارکیده اینا هم می خندیدن و می گفتن : شماها که خیلی خیلی خسته شدید . مت هم می گفت حالا خدارو شکر مشخصه که خسته ایم .

بعد از کلاس رو صندلی نشسته بودم که مسعود صدام کرد و در مورد پروژه و کتابا پرسید و بعدش خدافظی کرد و رفت بیرون . یادم افتاد که قرار بود در مورد DFD ازش سوال کنم . دنبالش دویدم تا بالاخره بهش رسیدم و بعد از اینکه برگشتم مت اومد سمتمو من رو کشوند تو حیاط و گفت ندا حرف زیادی زد پشتت و منم جوابشو دادم.

ماجرا این طور بوده که ارکید زنگ می زنه به مامانش اما مامانش جواب نمی ده . و خطاب به ندا می گه : هر چی زنگ می زنم گوشی بر نمی داره . ندای پر رو هم میگه : احتمالا بحثشون بالا گرفته و جواب نمی ده . مت هم بلافاصله    می گه منظورت کیه ندا ؟ندا هم میگه :« منظورم پت و مسعوده ». مت عصبانی می شه و می گه ندا من به مت گفتم بره دنبال مسعود و سوال بپرسه. ارکیدم میگه : «من به مامانم زنگ زدم نه پت ». ندا هم که می بینه بد میشه میگه نه منظورم این بود که در مورد DFD بحثشون بالا گرفته . (ما هم که اصصصلا متوجه منظور ندا نمی شیم . آخه یکی نیست بگه تو اصلا قبل از این که مت بهت بگه می دونستی که من در مورد DFD ازمسعود سوال دارم؟) اونقد از دست ندا عصبانی بودم که حد نداشت اما مت گفت به روت نیار حالا فکر   می کنه واقعا چیزی بین تو و مسعود بوده . منم دیگه به روم نیوردم واز دانشگاه زدیم بیرون.

واقعا بعضی ها بی شخصیتن حالا خوبه خدارو شکر نه من  ، نه مت دخترای سبکی نیستیم و الحمدالله تا حالا یه پسرم تو زندگیمون نبوده . به خاطر همینم عصبانی شدم چون دوست ندارم حرفم بیفته تو دهن بچه ها . به قول معروف «آش نخورده و دهن سوخته» اما قربون مت برم که ازم دفاع کرده بود و واقعیت رو گفته بود.