چهارشنبه کلاس گرافیک داشتیم با مت رفتیم دانشگاه.
مت گفت بریم من شامپو بگیرم. مت دستکش داشت و
روی شامپویی که می خواست یه سری شامپو
مسافرتی چیده بودند. می خواست اونا رو برداره که
شامپو از دستش لیز خورد و یکی پس از دیگری شامپوها
افتادند. فروشنده که یه پیرمرد بود با عصبانیت اومد سمت
من و گفت«برو کنار ببینم برو کنار ببینم» حالا مت هم داره
می خنده و مرده هم چپ چپ نگاش می کنه
. بالاخره ریختن
شامپوها متوقف شد. مرده با عصبانیت به مت گفت مثلا فردا
می خوای خونه داری هم کنی. مت هم بعد از اینکه خندش
قطع شد فقط عذر خواهی می کرد.بعد از این که اومدیم بیرون
زدیم زیر خنده و مت گفت: الان یارو می گه نه این 3500 تومن
پول و خواستم نه چیدن این همه شامپو.