ترم پنجم بود . از کلاس اومدیم بیرون و رفتیم میدان
مخابرات. تا مدرس راهی نبود اما با مت تصمیم گرفتیم
سوار تاکسی شیم یه گدایی اون ورا بود که کمک
می خاست من کیفمو گشتم ولی پول خورد پیدا نکردم
سوار ماشین که شدیم،کیفمو باز کردم دیدم که یه
دویستی داشتم و به مت گفتم کاش این رو میدادم
مت به شوخی گفت: " 200 توممممممن؟ ۲۵تومن بده "
تو همین هنگام نزدیک بود با یه سواری تصادف کنیم.
راننده زد رو ترمز و همه پرت شدیم جلو. تو اون لحظه
مت بلند بلند می گفت:"یا حضرت عباس
همون 200تومن همون 200 تومن". هر کی تو تاکسی
بود زد زیر خنده. راننده که ازخنده داشت می ترکید
تو کامنت های پست قبل دارا یکی از دوستان خوبم ازم
خاسته بود تا صدای پیر مرد راننده پست قبل رو تو
وبلاگم بذارم و منم تو این پست این صدارو با
حجم ۸۰ کیلو بایت قرار دادم.
البته با مدیا پلیر باز نمیشه من خودم با
Quicktime باز می کنم.
امروز یاد یکی از خاطراتم با مت افتادم که دو سه روز
قبل از عید برامون اتفاق افتاد
از دانشگاه که اومدیم بیرون منتظر تاکسی ایستادیم.
یه پیکان شخصی داغون ترمز کرد و من و مت و یه دختره
سوار شدیم. یه کم که رفت پیرمرد شروع کرد به
آواز خوندناونم با لهجه ی عربی .بعضی از جاها
صداش نازک می شد و خنده دار.ما سه تا هم که پشت بودیم
از خنده روده بر شده بودیم من گوشیمو در اوردم و
صداشو ضبط کردم . تو همین لحظه کناری ما گوشیش زنگ خورد
مت گفت: اِ پت آهنگ پیش زمینه هم جور شد.
دیگه داشتم از خنده می ترکیدم . بعد مت گوشیشو
در اورد و یه اهنگ بی کلام گذاشت و گفت بذار ضبطش
خوب از آب در بیاد. وسطای ضبط کردن گوشیم زنگ خورد بعد از
این که قطع کردم مت بهم گفت: تو این مدت ازشون کلمات
عربی می پرسیده و اینا هم اکثرشو بلد نبودن و احتمالا علت
رو بدونید (عربی محلی صحبت می کرده) از مت یه کلمه پرسیده
بود که مت انگلسسیشو گفته بود . وقتی رسیدیم سه تایی
امروز روز آخر اردوست.صبح بلند شدیم و برای نماز رفتیم
نمازخونه و نماز رو خوندیم. قرعه کشی برای کربلا شروع
شد. از هر دانشگاه یکی رو انتخاب می کردند و سپس
از بین ۶ نفریکی برای رفتن به کربلا انتخاب می شد.
قرار شد هر کی که اسمش در اومد از طرف کاروان
صیاد شیرازی نایب الزیاره باشه. از دانشگاه ما آتنا در اومد
اما از بین 6نفر یکی از پسرای صنعت نفت آبادان طلبیده شد.
سوار ماشین شدیم وحاج آقا فدائی اومدن و باهامون
خداحافظی کردن.وچون ماجرای طلبیده شدن ما
خاص بود ایشون با سخنرانیشون همه رو به گریه انداختن
و ما همگی شرمنده لطف شهدا شدیم. اتوبوسی که
برای برگشت بود ۳ صندلی نسبت به اتوبوس رفتنمون
کمتر داشت به خاطر همین چند تا از بچه ها مجبور شدن
رو زمین بشینن البته زیاد طول نکشید چون من و محبوبه
و فهیمه و منصوره اومدیم کف اتوبوس نشستیم و بچه ها
هم رفتن جای ما .کف اتوبوس واقعا یه صفای دیگه ای داشت،
طوری که بعد از ناهار که تو خرم آباد خوردیم ۴تا از بچه ها
هم اومدن کف اتوبوس پیش ما نشستن و کلی هم
شیطنت کردیم طوری که آقای نصیری(یکی از مسئولین)
عصبانی شد و بهمون تذکر داد اما بچه پررو که از رو نمی ره.
علاوه بر این صندلی ها خالی شده بود. محبوبه می گفت:
« بگیم راننده مسافر بزنه تا حاج حسین یکتا کم تر پول
ماشینو بده».بالاخره به ساوه رسیدیم(شهری که اون جا
درس می خونم و امیدوارم زود تموم شه تا من از دست
این شهر راحت شم) برادرم اومده بود دنبالمون و مارو
به خونه رسوند .
راستی از کارای جالبی که خادما می کردن این بود
که کفش بچه ها رو واکس می زدند.و از همه قشنگ تر
خوش آمدگویی ها و بدرقه هاشون بود.