PAT & MAT

خاطره های جالب و خنده داری که برا PAT & MAT وجود داره

PAT & MAT

خاطره های جالب و خنده داری که برا PAT & MAT وجود داره

نحوه ی جدید نوشتن

سلام ...  

امروز یکی از دوستان در مورد جای بد خرسکا گفته بودن و من خودمم با ایشون موافقم بنابراین سعی میکنم از این به بعد نوشته هامو طوری تنظیم کننم که مشکلی پیش نیاد  

عروسی فریبا

سوم دبیرستان بودم، عروسی یکی از هم کلاسی هام بود. جز یکبار که برای نامزدیش رفته بودم دیگه خونشون نرفته بودم، همه دوستا دعوت بودیم. من و یکی از دوستام با ماشین داداشم رفتیم. وقتی که رسیدیم رفتیم تو اتاق پرو و آماده شدیم. خیلی تعجب کردیم نه مامانش،نه خاهراش، نه دوستای دیگمون، هیچکی نبود. بقیه هم یه جوری نگامون می کردن. از اتاق که بیرون اومدیم اومدن و گفتن خانوم پت بیرون کارتون دارن. رفتم دیدم داداشمه. بهم گفت: پت جان اینجا خونه ی دوستت نیست (توی اون محله دو تا عروسی بود) ما هم با کلی عذر خاهی و خجالتاز اونا خداحافظی کردیم و رفتیم خونه ی بعدی.

  

صدای اذان در کلاس

چند روز پیش کلاس نظریه زبان ها و ماشین ها داشتیم استاد داشت درس می داد که صدای مرحوم موذن زاده از بلندگوهای کلاس پخش شد. استاد بی خیال صدا، درس می داد تا اینکه تسلیم شد و گفت: برید آن تراک. اومدیم که بلند شیم بلندگوها خاموش شد و استاد ادامه داد و ما هم همه سر جامون نشستیم.

کوتاهی مو MAT

سلام

دیروز مت زنگید خونمون. بعد از اینکه کلی با هم حرف زدیم اتفاقی که براش افتاده بود رو برام تعریف کرد اما اتفاقه:

مت چون وقت و حوصله ی آرایشگاه رفتن و نداشته تصمیم می گیره موهاشو خودش کوتاه کنه (البته چتری هاشو) قیچی رو بر می داره و موهاشو تا جایی که می تونسته می کشه و قیچی رو میزنه و ... موهاش مثل پسرا کوتاه کوتاه می شه بعد خانم تصمیم می گیره مدلم به موهاش بده. با قیچی چتری هاشو مثل موج دریا می کنه. بنده خدا مامانش وقتی میاد خونه و مت و میبینه کلی تعجب میکنه.

قبل از خداحافظی منم مثل مامانش آرزو کردم که یه عروسی دعوت بشه.

اشتباه رفتن به کلاس

این خاطره ای که امروز میخام بنویسم برای اکثر دانشجوها اتفاق افتاده .

استاد درس طراحی الگوریتم ما با استاد نظریه زبان های رشته مهندسی کامپیوتر یکی بود. کلاس نظریه تا ساعت 2 بود و کلاس ما از ساعت 2 شروع می شد. اون روز من و مت زود رسیدیم دانشگاه و اصلا حواسمون به ساعت نبود. در کلاس و زدیم و وارد شدیم، همه با تعجب نگاه می کردند، آخه آخرای کلاس بود، ما هم دیدیم همه ی بچه ها ناآشنا هستن، اما دوزاریمون نیفتاد. با کلی عذر خاهی رفتیم که بشینیم استادگفت: شما نظریه دارید؟ من به مت نگاهی کردم و تازه فهمیدیم که ماجرا از چه قراره. دوباره عذرخاهی کنان از کلاس بیرون آمدیم.