قرار بود دانشگاهمون ببره مشهد،اسممونو نوشتیم.البته تو لیست ذخیره ها چون جا پر شده بود.هیچ امیدی هم برای اینکه جا خالی شه نداشتیم.اون روز من برای بر پایی نمایشگاه شهدا کمک می کردم.بهم زنگ زدن و گفتن تو و دخترعموت می تونید بیاید اما برای مت جا نبود.پنج سال بود که امام رضا منو نطلبیده بود(باور دارم که شهدای عزیزمون مزدم و داده بودند)اما من بدون مت ....دو روز قبل از اینکه راه بیفتیم به سرپرست زنگ زدم و کلی خواهش کردم.وقتی اصرار زیاد منو دید بالاخره راضی شد.اما شرط گذاشت که سر کمبود جا نق نزنیم و ما هم قول دادیم که سختیشو خودمون تحمل کنیم.دو تا اتوبوس بودیم که هر دو پر بودند.برای مت یه زیرانداز برداشتیم و مت کف اتوبوس نشست اما از اونجایی که امام رضا خودش طلبیده بود و کریمه برای شام که ایستادیم یکی از بچه ها از سرپرست اجازه گرفت و رفت توی ماشین دوم که دوستاش اونجا بودن و راضی شد روی کف اتوبوس بشینه . زیر اندازو به اون دختره دادیم و مت هم روی صندلی کنار ما نشست.
کم کم غروب ماه خدا دیده می شود
صدحیف زین بساط که برچیده می شود
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آن کسیست که بخشیده می شود
سلام دیروز 4شنبه ساعت 10:50 صبح از خاب که بیدار شدم رفتم تو سایت دانشگاه تا ببینم نمرم اومده یا نه . این درسو خیلی خوب خونده بودم ولی سوالاش خیلی عجیب و غریب بود و چندتا از تست هاهم غلط بود و با این تفاسیر اصلا امید به قبولی نداشتم اما وقتی وارد سایت شدم دیدم که 1نمره ی خوب از تستی ها گرفتم باورم نمیشد رفتم نمره ی مت و دیدم ، اونم همینطور خیلی خوب شده بود همون لحظه خاهرم به گوشیم زنگ زد و منم اونقد خوشحال بودم که نشناختمش و به روش معمول احوال پرسی گفتم : حالتون خوبه ، خانواده خوب هستن؟ خاهرم که کلی تعجب کرده بود
گفت: پت حواست کجاست منم . اما من بازم پرسیدم شما؟؟؟
خاهرمم که کار فوری داشت عصبانی گفت : من ــــــ هستم. بعد من ماجرارو بهش گفتم و ...
بعداز یه وقفه ی کوچولو به خاطر امتحانام دوباره سلام.
این خاطره ای که میخونید در شهر خلخال برام اتفاق افتاده.
چند سال پیش من همراه خانوادم برای گذروندن روزای قشنگ تابستون رفتیم خلخال. برای اسکان از اهالی اونجا آدرس خانه ی معلمان رو پرسیدیم یه آقای21-22 ساله گفت: من بلدم دنبالم بیاید. اون با موتورش راه افتادو ماهم با ماشینمون دنبال اون. بعد از طی یه مسیر نسبتا طولانی و ناهموار بالاخره رسیدیم به یه منطقه ی خاکی با یه در بزرگ همه متعجب شدیم و گفتیم: چه خانه معلم بیخودی از اون آقا پرسیدیم: اینجا مسافرارو اسکان میدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون آقا یجوری به ما نگاه کرد و گفت: اینجا خونه ی یکی از معلمامونه. ما هم کلی خندیدیمو
دوباره اون همه راه رو برگشتیم و رفتیم خانه ی معلمان تا اسکان بگیریم.
دوست دارم اولین خاطره ای که تو وبلاگم مینویسم خاطره ای باشه که ترم ۶ برام اتفاق افتاد:
روز چهارشنبه ۹/۲/۱۳۸۸ بود با مت رفتیم دانشگاه.
بعداز گذشت ۹-۸ جلسه اولین باری بود که میرفتیم سر کلاس ریاضی حتی استاد و نمیشناختیم . جالب اینکه فقط تو کلاس من بودم و دوستم . استاد به من نگاه کرد و گفت: ف حسین؟خودمو به سختی کنترل کردم تا نخندم. گفتم نه استاد من ط(اول فامیلیم . البته دیگه اینو همه باید بگیرید)هستم. باز استاد گفت: ف حسین؟گفتم نه استاد ط هستم . خواستم یگم نه به مولا بابا اینهمه گیر نده آخه من کجا شبیه مذکر هستم که گفت: آقا محمد رضا؟ گفتم نه استاد من ط هستم .بعد از این همه یادآوری تازه فهمید من مونثم گفت لیلا؟ لیلا؟ گفتم نه استاد من ط هستم خلاصه یادم افتاد که من قراره این درسو تو حذف و اضافه بردارم پس قانونا نباید اسمم تو لیست باشه بهش گفتم و استاد گفت به خاطر یک نفر نمیتونم کلاس تشکیل بدم فردا بیاید.خدافظ (چون اسم من تو لیست نبود منو حساب نکرد.تازه انگار ما بیکار بودیم هر روز بریم دانشگاه)
هنوز نرفته بود که من برگشتم و کلی خندیدم
آخه دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم . استاد که رفت گفتم مت جون نکنه این فهمیده باشه من خندیدم بعد لج کنه ما رو بندازه بریم پیشش بگیم فردا کلاس داریم .رفتیم و گفتیم استاد ما ۱۱-۸ و ۲-۱۱ کلاس داریم گفت ۱۰-۱۲ بیاید
هیچی نگفتیم و مجبور شدیم فرداشم بریم . فک کنم استاده فری تایم بود
جالب اینکه دوباره فرداش گفت:ف حسین؟
به مت گفتم: فکر کنم این استاده نمره ی من و بده به ف حسین.اما ۱نمره ی خیلی خوب تو این درس گرفتیم